شکرستان


هر روز صبح از شهر بیرون می‌رفتم؛ و به سمت باغ فیلسوف به راه می‌افتادم، تا بتوانم سر درسش حاضر شوم. برای رفتن از شهر به آن باغ دو مسیر وجود داشت. راه کوتاه‌تری که از پایین تپه‌ها می‌گذشت؛ و راه بلندتری که از روی تپه‌ها و از دامنه‌ی کوه‌ها عبور می‌کرد.
من همیشه از جاده‌ی پایین تپه‌ها می‌رفتم. در مسیرم از مقابل یک ساختمان قدیمی عبور می‌کردم؛ ساختمان پیری که وقتی از برابرش می‌گذشتم، با دهان باز و چشمان خسته‌اش به من خیره‌ می‌ماند. کمی بعد از آن به یک رودخانه می‌رسیدم. جریان آب بسیار شدید بود، طوری که نمی‌توانستم از میان آن بگذرم. اما پلی روی آن ساخته بودند، که عبور را ممکن می‌کرد.
چند روزی، مسئله‌ای ذهنم را درگیر کرده بود. هر چه فکر می‌کردم، به پاسخی نمی‌رسیدم. از جست‌و‌جوی راه حل خسته شده بودم. یک بار که نا‌امیدانه به دنبال جواب می‌گشتم، پل شکسته‌ای را در برابر خود یافتم؛ و رود خروشانی را که راهم را به سوی باغ-مدرسه سد می‌کرد. طوفان پل را شکسته بود. چاره‌ای نداشتم، جز آن که خود را به راه بالایی برسانم.



صبح، یک اتوبوس دیدم؛ اتوبوسی حامل یک باغ سیب سرخ. شاخه‌ی یکی از درخت‌ها از پنجره‌ی اتوبوس بیرون زده بود. برایش دست تکان دادم. و دنبال اتوبوس دویدم؛ اما به آن نرسیدم. 

معنی حکمت چیست؟ بیایید در این باره تفکر کنیم. ماده‌ی سازنده‌ی این واژه سه حرف «ﺡ»، «ک» و «م» است؛ همان حروفی که کلماتی مانند حاکم یا حکومت را می‌سازند. پس روی ارتباط و پیوند این واژه‌ها حساب کنیم. با این حساب حکمت باید چیزی از جنس در اختیار داشتن یا مسلط بودن و سیطره داشتن باشد.


دوستﺩاران هنر، به این حلقه ملحق شوید.

خبرهایی به گوش آقای سیب رسیده. این خبرها او را ناراحت کرده؛ بر آن داشته است که دست به قلم شود، و نامه ای بنویسد.

یکی از دوستانم لباسش را جا گذاشت؛ و رفت.

بازآمدم چون عید نو