شکرستان

راز درخت سیب سرخ


۱

وقتی پسر کوچکی بودم، درخت‌های سیب سرخ را خیلی دوست داشتم؛ زمانی که سیب‌هایشان مى‌رسید؛ و قرمز مى‌شد. به نظرم قشنگ بود. همیشه به آنها نگاه مى‌کردم.


۲

در یک باغ سیب به دنیا آمدم؛ و بزرگ شدم. درختهای سیب زیادی در کنار ما زندگی مى‌کردند؛ با سیب‌هایی به رنگ زرد، سبز و البته سرخ. و من، بیش از همه، درخت‌های سیب سرخ را دوست داشتم؛ زمانی که سیب‌هایشان مى‌رسید؛ و قرمز مى‌شد.


۳

پدرم نقاش بود. یک بار از او پرسیدم چرا درخت‌های سیب سرخ این قدر قشنگ می‌شوند، وقتی سیب‌هایشان می‌رسد؟ این سوال را که پرسیدم، یکی از کتاب‌هایش را آورد؛ و تصویری از دایره‌ى رنگ را به من نشان داد. انگشتش را روی خانه‌ی سبز گذاشت؛ و گفت این رنگ سبز است، که از ترکیب دو رنگ اصلی به وجود می‌آید؛ زرد و آبی؛ هر دو را در خود دارد. انگشتش را حرکت داد؛ و روی خانه‌ى قرمز نگه داشت. گفت: این هم قرمز؛ سومین رنگ اصلی. هر وقت سبز و قرمز در کنار هم قرار بگیرند، هم‌نشینی رنگ‌های اصلی کامل می‌شود؛ و هر گاه این هم‌نشینی اتفاق بیفتد، منظره‌ى بسیار زیبایی پیدا می‌شود؛ مانند وقتی آبی و نارنجی، یا زرد و بنفش در کنار هم می‌نشینند. اگر درختانی با برگ‌های بنفش و میوه‌های زرد، یا با برگ‌های آبی و میوه‌های نارنجی داشتیم، آن‌ها را هم خیلی دوست می‌داشتی. به رنگ‌هایی که این گونه هم را کامل می‌کنند، مکمل می‌گویند. قرمز کامل‌کننده‌ى سبز است.


۴

پیش پدربزرگ هم رفتم. گفتم: پدربزرگ، درخت سیب سرخ خیلی قشنگ است؛ در وقت رسیدن سیب‌ها! نه؟ این به خاطر هم‌نشینی رنگ‌های مکمل است؛ این طور نیست؟ پدربزرگ لبخند زد. دستم را گرفت و به اتاقش برد. 

یک کتاب قدیمی را از کمد بیرون آورد. گفت: پسرم به این قصه از کتاب گوش بده. در ازل، آقای سبز به خواستگاری خانم قرمز رفت. خانم قرمز نپذیرفت. عکاس ازل از این صحنه عکس گرفت؛ عکسی که تا ابد الهام‌بخش شاعرها، نقاش‌ها و هنرمندها شد. پدربزرگ کتاب را پایین آورد تا بتوانم عکس لحظه‌ای را که خانم قرمز به آقای سبز جواب رد می‌دهد ببینم. خیلی قشنگ بود! به قشنگی درخت سیب سرخ؛ وقتی سیب‌هایش می‌رسد. 

پدربزرگ کتاب را به من داد. گفت: پسرم، این را به تو هدیه می‌دهم. خیلی خوش‌حال شدم. هنوز به مدرسه نرفته بودم. نمی‌توانستم بخوانم؛ اما عکس‌های قشنگش را نگاه می‌کردم.


۵ 

روزها می‌گذشت. بزرگ می‌شدم. به درخت‌های سیب قرمز و تصویرهای کتاب پدربزرگ نگاه می‌کردم. خیلی دوستشان داشتم. به آنها فکر، می‌کردم.


۶

به مدرسه رفتم؛ و یاد گرفتم بخوانم. دیگر می‌توانستم کتابی را که از پدربزرگ هدیه گرفته‌بودم، خودم بخوانم. تا آن روز فقط عکس‌هایش را نگاه می‌کردم.

تصویر یک برج سبز در یک دشت پهناور.

خانم قرمز، در اتاقکی در بالای برج، به شمشیری که به دیوار آویخته شده نگاه می‌کند.

آقای سبز، در حال قدم زدن در دشت.

خانم قرمز، در اتاقک بالای برج، در حال تیز کردن یک شمشیر.

آقای سبز، در پایین برج ایستاده؛ به بالای آن نگاه می‌کند.

خانم قرمز، کاغذ لوله‌شده‌ى کوچکی را به پای یک کبوتر می‌بندد.

خانم قرمز، لب پنجره ایستاده؛ به پایین، به آقای سبز نگاه می‌کند.

آقای سبز، کبوتری را می‌ىبیند، که از بالای برج به سمت او پرواز می‌کند؛خانم قرمز، شمشیری را با دو دست در هوا گرفته؛ انگار می‌خواهد آن را به کسی تقدیم کند.

آقای سبز، در پایین برج ایستاده؛ در حالی که شمشیری در کنار پایش، در زمین فرو رفته؛ و کبوتری در دستانش نشسته.

آقای سبز، در حال خواندن نوشته‌های روی یک تکه‌ى کوچک کاغذ است؛ و آب‌شارهای باریکی، از چشم‌هایش فرومی‌ریزند.

 آقای سبز، خم شده؛ سعی می‌کند شمشیر را از زمین بیرون بکشد. 

آقای سبز، به بالای برج نگاه می‌کند.

خانم قرمز، در حال اشاره به دوردست است.

آقای سبز، به افق دوردست نگاه می‌کند؛ یک خط افقی بلند، که خط کوچکی بر آن عمود شده؛ برج دیگری در افق.

 آقای سبز، شمشیری را روی دوش خود گذاشته؛ به سوی برجی در دوردست می‌رود.

آن روزها خیلی دوست داشتم بدانم داستان این عکس‌ها چیست؛ اما خواندن بلد نبودم؛ آن وقت بود که مرغ خیالم پر و بال می‌زد؛ و آرام نمی‌گرفت. درونم پر از پرِ بال‌هایش می‌شد. از دیگران خواهش می‌کردم، قصه‌ها را برایم بخوانند؛ مثلا یک بار کتاب را پیش پدر بزرگ بردم؛ تصویری را که در آن، آقای سبز در حال خواندن یک نامه بود، و اشک می‌ریخت، به پدربزرگ نشان دادم. گفتم: پدربزرگ، چرا آقای سبز دارد گریه می‌کند؟ در آن کاغذ چه نوشته شده؟ بعد چند صفحه ورق زدم، تا به تصویری برسم که در آن خانم قرمز شمشیری را تیز می‌کند. پرسیدم: خانم قرمز چرا این شمشیر را تیز می‌کند؟ این قصه را برایم می‌خوانید؟ با خوش‌حالی پذیرفت.