شکرستان

مسافرِ عالمِ خیال

شکرستان

مسافرِ عالمِ خیال

دو دایره‌ی قرمز

| جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۵ ب.ظ | ۰ نظر

مدتی بود که می‌خواستم داستان چند مرد را بیان کنم؛ اما فرصت نمی‌شد. 

اوّل از این مرد شروع می‌کنم.

نبرد با قیچی

| جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۵۲ ب.ظ | ۱ نظر


در ابتدا هستی طوماری ساده و در هم پیچیده بود، تا این که قلم و قیچی دست به کار شدند. صورت‌های بدیعی پدید آمدند. پس نبرد ادامه یافت. در این گیر و دار، صورت‌های نویی خلق می‌شوند.

بلای رُبا

| جمعه, ۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۳۶ ق.ظ | ۱ نظر

نعل اسب به آهن‌ربای یو‌شکل نزدیک می‌شد؛ نزدیک و نزدیک‌تر. 

آهن‌ربای یو شکل گفت، دور شو! نزدیک نیا! نمی‌خواهم ببینمت! اما نعل اسب هم‌چنان پیش می‌آمد. نعل اسب به آهن‌ربای یو‌شکل که رسید٬ آرام گرفت؛ و از حرکت بازایستاد. آهن‌ربا از نعل اسب پرسید: دوستم داری؟

نعل اسب پاسخ داد: معلوم نیست؟! آهن‌ربا گفت: پس خودت را آماده کن!

نعل اسب: برای چه؟!

دستی نعل اسب را جدا کرد؛ و برد. در حالی که نعل اسب ناباورانه آهن‌ربا را نگاه می‌کرد، صدای برخورد اجسامی سخت با سطح آهنی کوچک و یو‌شکلی به گوش می‌رسید.

باغ سیب سبز

| يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۴۸ ب.ظ | ۱ نظر

باتری شهر

| پنجشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۰۴ ق.ظ | ۰ نظر

راه‌نما

| شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۲۱ ب.ظ | ۰ نظر

در سرزمین من همه چیز سبزرنگ بود. غیر از سبز، تنها رنگی که می‌شناختیم سیاه بود؛ آن هم به خاطر حضور سیاه مینوتار؛ هیولایی که سر گاو و بدن انسان را داشت؛ و هیچ لکه‌ی سبزی در او دیده نمی‌شد. ما نسبت به مینوتار احساس غریبی داشتیم. حس ناشناخته‌ای که هیچ کس دوست نداشت با آن رو‌به‌رو شود؛ و ما را به هر جا دورتر از او می‌راند. 

حرم اندر حرم

| سه شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۲۴ ق.ظ | ۰ نظر

حرامیان می‌خواهند حرم را نابود کنند؛ اما تن‌ها آن را تکثیر می‌کنند.

چه رازی در پس آن سه پیراهن نهفته بود؟

هر لحظه آماده‌ی مرگ باش.

| جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۴۶ ق.ظ | ۰ نظر

کلاس درس

| شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۰۳ ق.ظ | ۰ نظر