نمای شمالی آن بنا
|
سه شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۰۱ ب.ظ |
۰ نظر
هر روز صبح از شهر بیرون میرفتم؛ و به سمت باغ فیلسوف به راه میافتادم، تا بتوانم سر درسش حاضر شوم. برای رفتن از شهر به آن باغ دو مسیر وجود داشت. راه کوتاهتری که از پایین تپهها میگذشت؛ و راه بلندتری که از روی تپهها و از دامنهی کوهها عبور میکرد.
من همیشه از جادهی پایین تپهها میرفتم. در مسیرم از مقابل یک ساختمان قدیمی عبور میکردم؛ ساختمان پیری که وقتی از برابرش میگذشتم، با دهان باز و چشمان خستهاش به من خیره میماند. کمی بعد از آن به یک رودخانه میرسیدم. جریان آب بسیار شدید بود، طوری که نمیتوانستم از میان آن بگذرم. اما پلی روی آن ساخته بودند، که عبور را ممکن میکرد.
چند روزی، مسئلهای ذهنم را درگیر کرده بود. هر چه فکر میکردم، به پاسخی نمیرسیدم. از جستوجوی راه حل خسته شده بودم. یک بار که ناامیدانه به دنبال جواب میگشتم، پل شکستهای را در برابر خود یافتم؛ و رود خروشانی را که راهم را به سوی باغ-مدرسه سد میکرد. طوفان پل را شکسته بود. چارهای نداشتم، جز آن که خود را به راه بالایی برسانم.
- ۰ نظر
- ۰۶ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۰۱