عیش و عشرت نقّاش با فیلسوفﻫﺎ
جامعه (س) بستری را فراهم ﻣﻰکند، که نقاش و فیلسوف کنار هم قرار گیرند؛ و از یکﺩیگر بهرهﻣﻨﺪ شوند.
- ۱ نظر
- ۰۸ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۴۸
جامعه (س) بستری را فراهم ﻣﻰکند، که نقاش و فیلسوف کنار هم قرار گیرند؛ و از یکﺩیگر بهرهﻣﻨﺪ شوند.
در یک باشگاه ورزشی چه میگذرد؟ کشیدهشدن؛ کشآمدن؛ نرم شدن؛ جاری شدن؛ بزرگ شدن؛ وسعت یافتن؛ همین است که در ورزش، نشانههایی هست، که در جای دیگری یافت نمیشود.
دشتی بود پر از گل. مردم آن دشت گلﻫﺎ را خیلی دوست داشتند. هر کس به اندازهﻯ وله و شیداییﺍش در پی گل بود.
نازنینی در آن گلستان زندگی ﻣﻰکرد، که همیشه در کار مردم آن جا حیران بود. بیشﺗﺮ، نگاهش را به آسمان ﻣﻰدوخت. یک بار در گلستان گردش ﻣﻰکرد که آواز سوزناکی شنید. بلبلی در فراق گلی ﻣﻰخواند. دلش برای بلبل سوخت. صدا را دنبال کرد تا به یک نردبان رسید؛ نردبانی بسیار بلند؛ آن قدر بلند که در میان ابرها ناپدید ﻣﻰشد. تا آن زمان نردبانی ندیدهﺑﻮد. بلبل روی پلهﻯ اول نردبان نشسته بود. نازنین سر به هوا خواست جویای حالش شود، که بلبل پرواز کرد؛ و رفت. باز سرش را به سمت آسمان گرداند.
هیچ گاه آرام و قرار نداشت. مردم همیشه او را به غرق شدن در گلستان دعوت ﻣﻰکردند. ﻣﻰگفتند بوی گل اندوهت را از بین ﻣﻰبرد؛ اما او هر بار پاسخ ﻣﻰداد، گمﺷﺪهﺍی دارم؛ این گونه آرام نخواهم شد.
گوسفندی بودم فریب خورده. سودای تاج و تخت من را از گله و چوپان جدا کرد. به زرگر گفتم تاجی از طلا برایم بسازد.
یک روز که صحرا را زیر پا ﻣﻰگذاشتم، چشمم به گرگﻫﺎ افتاد. احساس کردم با همهﻯ شکوه و جلالی که به دست آوردهﺍم، ﻧﻤﻰتوانم خود را از چنگال تیزشان نجات دهم؛ ترسیدم؛ به یاد زمانی افتادم که چوپان از ما محافظت ﻣﻰکرد؛ و ترسی وجود نداشت.