چوپان زیبای شهر را برادرانش در چاه انداختند. خون گوسفندی را بر پیراهنش مالیدند؛ شب، گریان نزد چوپان بزرگ شهر بازگشتند؛ گفتند گرگ او را خورده است.
ﭘﻰگیری و بازجویی چوپان بزرگ، خبر ماجرا را به گوش گرگﻫﺎ رساند. در این زمان فهمیدند، ﻣﻰتوان حرفی زد که واقعیت نداشته باشد؛ و این گونه گرگﻫﺎی ناطق یادگیرنده، دروغ را آموختند.