شکرستان

برای مشاهده‌ی نظریه‌ی لامارک، این‌جا کلیک کنید.

 

شب سیه
برای مشاهده‌ی ویدیو، این‌جا کلیک کنید.

 



مدت زمان: 55 ثانیه

 

 

 

مدتی بود که می‌خواستم داستان چند مرد را بیان کنم؛ اما فرصت نمی‌شد. 

اوّل از این مرد شروع می‌کنم.


در ابتدا هستی طوماری ساده و در هم پیچیده بود، تا این که قلم و قیچی دست به کار شدند. صورت‌های بدیعی پدید آمدند. پس نبرد ادامه یافت. در این گیر و دار، صورت‌های نویی خلق می‌شوند.

نعل اسب به آهن‌ربای یو‌شکل نزدیک می‌شد؛ نزدیک و نزدیک‌تر. 

آهن‌ربای یو شکل گفت، دور شو! نزدیک نیا! نمی‌خواهم ببینمت! اما نعل اسب هم‌چنان پیش می‌آمد. نعل اسب به آهن‌ربای یو‌شکل که رسید٬ آرام گرفت؛ و از حرکت بازایستاد. آهن‌ربا از نعل اسب پرسید: دوستم داری؟

نعل اسب پاسخ داد: معلوم نیست؟! آهن‌ربا گفت: پس خودت را آماده کن!

نعل اسب: برای چه؟!

دستی نعل اسب را جدا کرد؛ و برد. در حالی که نعل اسب ناباورانه آهن‌ربا را نگاه می‌کرد، صدای برخورد اجسامی سخت با سطح آهنی کوچک و یو‌شکلی به گوش می‌رسید.